سمت خيال دوست
این جهانِ ِ شبنمی بی شک شبنمی ست وهنوز... كوباياشي ايسا آیا کوهسار ، امواج و آسمان ،بخشي از من ،و از روح من نيستند؟ همان سان که من بخشي از آن هايم؟ لرد بايرون Listen to the pouring rain Let it rain all night long, Listen to the falling rain, Listen to the falling rain, It`s raining, Listen to the falling rain, صدای زنگی به نشانه ی وقت خواب با انديشه ی او در سر چگونه توانم خفت ؟ بانو كاسا ( Lady Kasa ) نمی دانم به چه می اندیشند آدمیان زادگاهم می دانم اما گلهای آنجا هنوز همان عطر همیشگی را دارند کی تسورایوکی ( Ki Tsurayuki ) به ماه كه می نگرم تابان بر هزاران هزار كوره راه درد می بينم تنها من نيستم گرفتار خزان اوئه چيساتو ( Oe Chisato ) نوري به زمين فرود آمد شايد خطايي پا به زمين نهاده بود چه قدر مشقت بار است حیاتی که در او محبت نیست و چه قدر راحت است نفسی که در محبت است . فلسفه زندگی تولستوی ص ۱۴۵ "رازی در جهان هست که زندگی را هرآس آور و تراژیک می-سازد"؛ اما "به یاری هنر می توان از این هرآس و سویه تراژیک زندگی عبور کرد". Now let the day باران وقتي كه ايستاد شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود. نه سلامم نه علیکم گر به این نقطه رسیدی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود باغ بهشتی مولانا ماه نام مجموعه : ما هيچ، ما نگاه سهراب سپهری
listen to it pour,
And with every drop of rain
You know I love you more
let my love for you go strong,
as long as we`re together
who cares about the weather?
listen to it fall,
and with every drop of rain,
I can hear you call,
call my name right out loud,
I can here above the clouds
and I`m here among the puddles,
you and I together huddle.
listen to it fall.
it`s pouring,
The old man is snoring,
went to bad
and bumped his head,
he couldn`t get up in the morning,
listen to the rain.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
دو جاپا بر شنهاي بيابان ديدم.
از كجا آمده بود؟
به كجا مي رفت؟
تنها دو جاپا ديده مي شد.
شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.
ناگهان جاپاها براه افتادند.
روشني همراهشان ميخزيد.
جاپاها گم شدند،
خود را از روبرو تماشا كردم:
گودالي از مرگ پر شده بود.
و من در مرده خود براه افتادم.
صداي پايم را از راه دوري ميشنيدم،
شايد از بياباني ميگذشتم.
انتظاري گمشده با من بود.
ناگهان نوري در مردهام فرود آمد
و من در اضطرابي زنده شدم:
دو جاپا هستيام را پر كرد.
از كجا آمده بود؟
به كجا ميرفت؟
تنها دو جاپا ديده ميشد.
شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.
![]()
ادامه مطلب
Just slip away
So the dark night
May watch over you
Velvet, blue
Silent, true
It embraces your heart and your soul
Nocturne
Never cry, never sigh
You don't have to wonder why
Always be, always see
Come and dream the night with me
Nocturne
Have no fear
When the night draws near
And fills you with dreams and desire
Like a child asleep
So warm, so deep
You will find me there waiting for you
Nocturne
We will fly, claim the sky
We don't have to wonder why
Always see, always be
Come and dream the night with me
Nocturne
Though darkness lay
It will give way
When the dark night delivers the day
Nocturne
ادامه مطلب
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی .. .. .،
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!
"پابلو نرودا"، ترجمه از احمد شاملو
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.
قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد.
ادامه مطلب
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
صبح از سفال آسمان مي تراود
صبح
شوري ابعاد عيد
ذايقه را سايه كرد .
عكس من افتاد در مساحت تقويم:
در خم آن كودكانه هاي مورب،
روي سرازيري فراغت يك عيد
داد زدم:
"به ، چه هوايي !"
در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود.
آن روز
آب ، چه تر بود!
باد به شكل لجاجت متواري بود.
من همه مشق هاي هندسي ام را
روي زمين چيده بودم.
آن روز چند مثلث در آب
غرق شدند.
من
گيج شدم،
جست زدم روي كوه نقشه جغرافي:
"آي ، هليكوپتر نجات !"
طرح دهان در عبور باد به هم ريخت.
اي وزش شور ، اي شديدترين شكل!
سايه ليوان آب را
تا عطش اين صداقت متلاشي
راهنمايي كن.
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو خود اسرار نهانی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
رنگ تفسير مس بود.
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد.
سرو
شيهه بارز خاك بود.
كاج نزديك
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سايه ميزد.
كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد.
از زمين هاي تاريك
بوي تشكيل ادراك مي آمد.
دوست
توري هوش را روي اشيا
لمس مي كرد.
جمله جاري جوي را مي شنيد،
با خود انگار مي گفت:
هيچ حرفي به اين روشني نيست.
من كنار زهاب
فكر مي كردم:
امشب
راه معراج اشيا چه صاف است .
| Design By : Night Melody |


